این روزهای شایان!
سلام امید زندگیم... خدا رو شکر شما داری روز به روز بزرگتر و شیرین تر میشی. هفته ای که گذشت خانواده بابایی یعنی بابا جونت و مادر جون و عمه ها رفتن مسافرت مشهد.ما هم واسه اینکه خونه اونها خالی نباشه خونه خودمونو خالی کردیم و رفتیم این چند روز اونجا موندیم!!!درسته که برامون سخت گذشت چون به هر حال خونه خودمون نبود و عادت نداشتیم و جای خیلی از وسایل و نمیدونستم ولی این رفتن خالی از لطف نبود.چون خونه مادر جونت اینا ویلاییه و ما تونستیم توی حیاط با صفاش یکم خوش بگذرونیم.صبح ها بعد از اینکه از خواب بیدار میشدی من و شما میرفتیم تو حیاط و از هوای عالی اول صبح لذت میبردیم. تو هم که زیاد افتاب ندیده بودی بیشتر اخم میکردی.انگار به زور چشماتو...
نویسنده :
زهرا
18:16









