شایان جونشایان جون، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 4 روز سن داره

من و بابا و شایان کوچولو

این روزهای شایان!

سلام امید زندگیم... خدا رو شکر شما داری روز به روز بزرگتر و شیرین تر میشی. هفته ای که گذشت خانواده بابایی یعنی بابا جونت و مادر جون و عمه ها رفتن مسافرت مشهد.ما هم واسه اینکه خونه اونها خالی نباشه خونه خودمونو خالی کردیم و رفتیم این چند روز اونجا موندیم!!!درسته که برامون سخت گذشت چون به هر حال خونه خودمون نبود و عادت نداشتیم و جای خیلی از وسایل و نمیدونستم ولی این رفتن خالی از لطف نبود.چون خونه مادر جونت اینا ویلاییه و ما تونستیم توی حیاط با صفاش یکم خوش بگذرونیم.صبح ها بعد از اینکه از خواب بیدار میشدی من و شما میرفتیم تو حیاط و از هوای عالی اول صبح لذت میبردیم. تو هم که زیاد افتاب ندیده بودی بیشتر اخم میکردی.انگار به زور چشماتو...
6 آبان 1392

سه ماهگیت مبارک

پسرم نفسم شایانم...                                     سه ماهه که باحضور گرمت شادی بی نهایتی رو                                   به زندگی ما اوردی...                         ...
20 مهر 1392

مادر شدن یعنی...

سلام به پسر ناز و خوشگلم.شایان جون امروز ٢ ماه و ١٧ روزته... نمیخوام مطلب ناراحت کننده توی وبلاگت بنویسم ولی این چند روزه یه خبر شنیدم که خیلی متاثر شدم.توی اخبار گفت یه پسر کوچولو از روی کنجکاوی محلول لوله باز کن حورده بود و...نمیخوام بگم چون یاداوریش خیلی ناراحتم میکنه.وقتی عکساشو تو تلوزیون دیدم گریم گرفت.به بابایی گفتم همین الان باید جای مواد شوینده رو از کابینت زیر ظرفشویی عوض کنیم بگذاریم جایی که وقتی تو بزرگ شدی دستت نرسه. همش این میومد تو ذهنم که الان مادر اون بچه چی میکشه.بعد انگار تازه فهمیدم مادر شدن اصلا کار اسونی نیست.مادر شدن یعنی یه تیکه از وجودت رو یه جایی بیرون از تن خودت داری...مادر شدن یعنی همش نگران این بودن...
6 مهر 1392

دوستتون دارم بیشتر از جونم...

پسر گلم نمیدونم قبلا که تو رو نداشتم چطوری زندگی میکردم.الان که تو رو دارم میفهمم که وقتی میگن عشق و علاقه مادری یعنی چی...ممنونم که هستی...ممنونم که با اومدنت به زندگیمون خوشبختی من و بابا محمدتو کامل کردی...وقتی که تو باشی وقتی که بابایی باشه دیگه هیچی از این دنیا نمیخوام.یعنی چیزای دیگه در مقابل شماها خیلیییی کوچیک و بی ارزش میشن... خدایا اگه روزی ١٠٠٠ مرتبه بگم شکرت کم گفتم... شایان جونم کاش وقتی بزرگ بشی این وبلاگ هنوز باشه تا بخونیش و بدونی که ما چقدر عاشقت بودیم و هستیم. امشب برای دومین بار بردیمت پارک.بار اول هوا کمی گرم بود واسه همین دوست نداشتی و گریه کردی ماهم زود برگشتیم خونه.اما امشب هوا خیلی خوب بود.تو ...
30 شهريور 1392

2 ماهگی و پروژه واکسن

شایانم امید زندگیم الان ٤ روزه که وارد سومین ماه زندگیت شدی... روز ٢٠ شهریور من و بابایی بردیمت بهداشت.قد و وزنت و گرفتن که خدا رو شکر گفتن رشدت خوب بوده.بعد هم نوبت به واکسن رسید.بابایی که طاقت نیاورد و رفت بیرون اتاق و من موندم پیشت.تا سوزن و وارد بدنت کرد جیغت رفت هوا!!!وقتی اومدیم خونه استامینوفنی که قبل از رفتن بهت داده بودم اثر کرد و شما خوابیدی.تا شب گیج بودی و بیشتر خواب.فرداش بیغرار بودی.پات یکم ورم کرده بود ولی خدا رو شکر تب نکردی.الانم که دیگه خدا رو شکر رو به راهی و دوباره مثله قبل دلبری میکنی  این روزا دیگه کاملا هوشیاری و وقتی بیداری دوست داری همش باهات صحبت کنیم.منم دریغ نمیکنم.حتی موقعی...
24 شهريور 1392

40 روزگی!!!

گل پسر مامان امروز ٢٩ مرداد ١٣٩٢ از چله در اومدی همون چله معروف که میگن و من نمیدونم حالا چرا ٤٠ روز؟چرا مثلا ٥٠ روز نیست؟!!!اگه کسی میدونه خوشحال میشم منم اگاه کنه امروز با حضور ٢ تا مامانبزرگت شما رو حمام کردم.این مدتی که تو اومدی منو بابا رو بدجوری دیوونه خودت کردی.خیلی واسمون عزیز هستی.جدیدن وقتی باهات صحبت میکنیم متوجه میشی و یه خنده ناز تحویلمون میدی.تلاش میکنی از خودت صدا در بیاری و نهایتا فقط یه (اقون)که از ته گلوت بیرون میاد میشه حرف زدن شما با ما فردا عروسیه پسر عمه پریه.امیدوارم شما یه حالی به ما بدی و اونجا خوش اخلاق باشی و گریه نکنی دیروز داشتم فیلمی که تو بیمارستان ازت گرفتن و نگاه میکردم.داشتن وزن...
29 مرداد 1392

یک ماهگیت مبارک...

پسمل مامان یک ماهه شد دیروز شما یک ماهگی رو پر کردی عزیزم. وزن شما در این تاریخ 4900 قد شما 55 ماشالله به این گل پسر این عکس دست خوشگلته اینم پاهای نازت... قربونت بشم مامان که انقدر ناز خوابیدی... ...
21 مرداد 1392

و اما من تونستم!!!

شایان گلم امروز 25 روزته قشنگم.وقتی میخواستیم از خونه مامان جون بیایم خونه خودمون من کلی استرس داشتم که چطور از پس کارای تو بر بیام.همه چیز به نظرم خیلی سخت میومد...از لباس عوض کردنت تا شستنت و...اما من تونستم.روزای اول خیلی سخت بود.میشستمت تا میزاشتمت زمین که پوشکت کنم انگار تازه یادت میافتاد باید یه کارایی بکنی و خلاصه گفتن نداره که چقدر من رویه زیر انداز واسه تو عوض کردم و دیگه گریم میگرفت وقتی از این کارا میکردی!!!ولی الان دیگه حسابی راه افتادم.این چند وقت هر روز مامان جون صبح ها میاد خونمون و کمک میکنه.امروز برای اولین بار خودم حمامت کردم.چقدر لذت داشت.اگه میدونستم زودتر دست به کار میشدم!شما هم کیف کردی.اصلا هم گریه نکردی.برخلاف دفعه ...
14 مرداد 1392

اولین عکسهای شایان در وبلاگش...

سلام شایانم...امروز 22 روزته...کلی اقا شدی واسه خودت.دله همه رو بردی...بابایی که دیگه نگووووو...عاشقت شده...الانم شما رو خوابونده رو شکمش!!!!منم فرصت رو غنیمت شمردم و شما پسر و پدر و با هم تنها گذاشتم و اومدم پای نت... اینم از عکسای لپ لپ من!!! ...
11 مرداد 1392

ما اومدیم...

سلااااااام.من و پسرم اومدیم... شایان خان الان 19 روزشه.کلی مامانش و مشغول کرده..20 تیر ماه پسر گلم با وزن 3750 و قد 52 با زایمان طبیعی به دنیا اومد و شد همه زندگی من و بابا محمدش.متاسفانه هنوز فرصت نکردم عکساشو منتقل کنم به کامپیوترم.این روزا فرصت سر خاروندنم ندارم...بر میگردم البته با عکسای شایان گلی... ...
8 مرداد 1392