شایان جونشایان جون، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 4 روز سن داره

من و بابا و شایان کوچولو

روزهای سیزده ماهگی

1393/5/7 3:25
نویسنده : زهرا
3,151 بازدید
اشتراک گذاری

سلام پسر مامان...

خوبی عشقم شیرینم نفسسسسسسممممم

هرچی بگم کم گفتم نون خامه ای من...

 

این ماه چون ماه رمضان بود و خونواده من رسم افطاری دادن دارن هر شب خونه یکی افطار دعوت بودیم و در کل این ماه شاید 3 یا 4 بار اشپزی کردم و به قولی زیادی خوش به حالم بووووودخندونکدیگه این اخریا بابایی میگفت نمیخوای این اشپزخونه رو راه بندازی؟؟؟زبانخلاصه هر شب مهمونی و وروجک بازی شما با بچه های فامیل.الهی قربونت بشم که دیگه قاطی بچه ها میشیمحبت

 

تو این ماه رمضونی کلا تنظیم خوابمون به هم خورده بود.من که تا سحر بیدار بودم و پای نت...موقع سحر هم با اینکه سعی میکردیم سایلنت باشیم ولی شما بیدار میشدی اکثرا و دوباره بعد سحر تلاش من برای خوابوندنتخسته

 

راستی مامانی عیدت مبااااارک.اخه الان که دارم مینویسم ساعت 3 نصف شبه و فردا تعطیل به مناسبت عید.امشب خونه مامانم اینا بودیم و اولین عیدیت و از بابا جون و مامان جون گرفتی...دسته  مامان و بابای گلم درد نکنهمحبت

 

یاد گرفتی تا تلفن خونه زنگ میخوره زودی دستت و میگذاری رو گوشت به حالتی که تلفن و میگیرن.یعنی عاشقه این حرکتت هستم.وقتی هم تلفن میافته دستت میگذاری در گوشت و میگی اااا (با فتحه به معنی الو)

 

یه مقدار واسه راه رفتن بی علاقه ای...انگار با همون 4 دست و پا بیشتر حال میکنی!!وقتی دستت و میگیرم و میگم شایان بیا تاتی کنیم خودت و میشونی و دستات و میاری بالا یعنی بغلم کنسکوتالبته تقریبا 1 دقیقه ای بدون کمک میایستی و خودتم تو این حالت کلی ذوق میکنی و واسه خودت دست میزنی.

 

بینهایت رقص دوست داری.با کوچیکترین اهنگی شروع میکنی تکون تکون خوردن.وقتی ایستادی و اهنگی میشنوی چنان قر کمر میدی(حرفه ای)خندونکبابایی میگه خوبه وقتی باردار بودی این همه قران خوندی اگه نمیخوندی چی میشد؟!!!حتی بعضی وقتها با اذان یا بعضی دعاها که با صوت خونده میشن هم میرقصیقه قهه

 

لی لی حوضک و کلاغ پر یاد گرفتی...واست میخونم لی لی لی لی حوضک...بیا بریم بازی...چه بازی...گرگم به هوا...کی گرگه...منه منه کله گنده...تو هم با انگشتت میزنی کف دسته خودت یا اگر من دستم و اورده باشم جلو انگشتای من و میبندی....واسه کلاغ پرم انگشتت و میزاری زمین ولی دیگه برنمیداری کلاغ و کبوتر و یه مشت پرنده دیگه میان  میپرن ولی انگشت تو ثابته تا میگم شایان پر و دست میزنم تو ذوق میکنی و دست میزنی

 

یکی از کارایی که دیگه تو روز کلافم میکنه اوردن شما از پیش تلوزیونه که دوباره مثله کش بر میگردی.اینم راه حله نسسسسبتا موثر برای کنترل این کار شما.دیوار دفاعی درست کردمراضی

 

 یادت داده بودم وقتی ازت میپرسیدم چشمات کو میبستیشون  و چروکشون میکردی ولی فقط 2-3 روز جواب میدادی بعد یه دفعه استپ کردیغمگینهرچی ازت میپرسیم چشمات کو دیگه فرار میکنی.فکر کنم زیادی ازت پرسیدیم خستت کردیم!

راستی چند شب پیش میخواستم بهت شام بدم گفتم شایان بیا بریم به به بخوری تو هم پشت سرم هی تکرار میکردی به به به به انقدرررر ناااز گفتیبوس

مژده مژده....بلاخره پس از چند ماه چشم انتظاری سومین دندونت رؤیت شد...مبارکت باشه...خیییلیییی فاصله بین دندونه دوم و سومت بود دیگه کم کم داشتم نگران میشدم که خودش دراومد.

از پله های خونه مادر جون ماهرانه بالا میری قبلش هم نگاه میکنی من بهت میگم شایان نریا ولی تو محل نمیدی و میری بالا بعد که میبینی من پشت سرت دارم میام سرعتت و میبری بالا تا بهت نرسمشاکی

حسابی به من وابسته شدی تو خونه وقتی بیداری رسما همه چیز تعطیل شده.اصلا نمیگذاری کاری بکنم فقط میخوای بشینم پیشت تا تو بازی کنی همین که بلند شم برم تو اشپزخونه پشت سرم میای و گریه میکنی که بغلت کنم.یا میری سراغ کابینت ها و چیزای توش و میریزی بیرون.تا حالا چند تا از ظرفهام و شکوندی:((((

موقع نماز خوندن از دست شما وروجک نمیفهمیم چی میخونیم.یعنی هر جا باشی تا بفهمی یکی داره نماز میخونه به سرعت خودت و میرسونی بهش تا مهر رو برداری و در بری!!!

گفته بودم جیغ و داد زیاد میکنی حالا تو یکی از شبا که افطار خونه عموم بودیم شما که بچه دوست داری نیکان پسر عموی من و که تقریبا 9 ماه ازت بزرگتره و میدیدی هیجان زده میشدی و با دادزدن میخواستی باهاش ارتباط برقرار کنی اونم میترسید با گریه میچسبید به مامانش تو هم مظلوم نگاش میکردی که چرا داره گریه میکنه و باهات بازی نمیکنه

 

اینم حرکتی که به تازگی برای لوس کردنه خودت همراه خنده یا گریه نمایشی انجام میدیخنده

این بود انشای منخندونکبای یکی یه دونه خودمممممبای بای

 

 

 

پسندها (3)

نظرات (12)

مامانی امیرحسین جونی
10 مرداد 93 10:35
ای جانم مروارید سومت مبارک شایان دقیقا برعکس امیرحسینه اون فقط دوست داره دستش و بگیری راه بره اصلا از چهار دست و پا خوشش نمیاد بوس واسه شایان کوچولو
مامانِ بهار
11 مرداد 93 17:07
آفرین عزیز دلم .. معلومه خیلی شیرین شدی خوشگلم
مامان رهام
12 مرداد 93 18:57
به به چه عکسای خوشگلی.... سیزده ماهگیت مبارک خاله جون. خیلی دوست داشتنی تر از قبل شدی شایانیییی
مامان بردیا شیطون
13 مرداد 93 19:25
جوووووووووووووووووووووونم ماشالا داری بلا میشی ها.... فدات بشم که چقدر تو شیرینی ..... من که عاشقتم
شادی
13 مرداد 93 23:01
ماشالا به شایان گل. این روزا شیرین ترین روزهای کودکیه به نظرم. از طرفی هم کنترل کردنشون واقعا سخته. خداحفظشون کنه این شیرین عسلها رو.
آزاده مامان آرتین
14 مرداد 93 2:00
ای جونم شایان عزیزم،ماشالا خاله چه بزرگ شدی،چه لباس خوشجلی،دستشون درد نکنه725
مامان آیناز وایلیا(سهیلا)
14 مرداد 93 16:54
سلام عیدتون مبارک همیشه به مهمونی مروارید سومت مبارک دیگه باید راه بری مردی شدی واسه خودت
شیما مامان شاهین کوچولو
20 مرداد 93 14:19
به به چ پست کامل و عکسای متنوعی...افرین به زهرا جون تو همه عکسا ماشاله خوشتیپه اقا شایان زهرا جون اصلا نگران راه رفتن شایان نباش که این پسمل هم مثل شاهین تنبل تشریف دارن و دیر راه میوفته
سحر
21 مرداد 93 15:38
سلااااام کلی وقت بوود نیومده بوووودم چقد پسملی بزرگ شده ماشالله عزیز دلمممممم
مامان ایلیا(آرزو)
22 مرداد 93 0:18
سلام عشق من 13ماهگیت مبارک خیلی دوست دارم
حدیث
27 مرداد 93 13:18
عزیز دل خاله سیزده ماهگیت مبارک.
ayda
29 مرداد 93 19:57
salam doste aziz.aksaye zibai dashtim matalebo ham khondam.ejazeye link az shomaro dashtam.ma karemon sismoni takforoshi be gheymate omde hastesh bainkareton mitonin komak konin ke mamana sismoni be gheymate arzono bekharan.montazere payameton hastam azizam